روز نوشته شماره ۱ | از روی سردرگمی ذهنی

معمولاً صبحها که بیدار میشوم نمیتوانم به خودم این قول را بدهم که اولین کاری که در روز انجام میدهم کار سنگینی باشد که نیاز به انرژی بیشتری دارد؛ اما بااینحال نیم ساعتی را سردرگم هستم که ببینم از کجا شروع کنم و به کدام طرف بروم، فهرست کارهایم را در ذهنم مرور میکنم و بالاخره این نیم ساعت به هر نحوی تموم میشود.
کارهای مهم و غیرفوری
سهم فهرست کارهای مهم و غیرفوری من بیشتر مربوط به یادگیری است که هر کدام دانهای است که در خاک میکارم که روزی به من میوه بدهد. این چند کاری که نام میبرم بیشتر از بقیه کارها با من مانده است:
- متمم خوانی: فکر کنم برای بار سوم میشود که دارم درسهای مدیریت زمان را مطالعه میکنم؛ اما این بار برایم متفاوت است که نگاهم نسبت به هر درس نهایت استفاده است یا همان گوسفند نگری.
- زبان: برای شروع روزی یک پومودورو هم به زبان اختصاص دادم منبع همدرسها متمم است میخواهم امسال نهایت استفاده را از متمم ببرم. هدف اصلیام خواندن و آشناشدن با جورج اورول است.
- دیدگاه متمم: واقعاً برای دیدگاه دوستان متممی وقت جداگانهای در نظر گرفتم و راضی هستم.
- کتابخوانی: بعد گذشت سه سال کتابخوانی هم جزو عادتهای من شده است و میتوانم روزی ۱۰ تا ۳۰ صفحه را بخوانم و هدف بعدی من ۲۰ تا ۴۰ صفحه است.
- ورزش: هفتهای چهار نوبت باشگاه میروم و هر بار ۱:۳۰ برایش وقت میگذارم.
بی تخصصی و بیشغل ماندن
تا الان بهصورت جدی نتوانستهام جایی استخدام بشوم و دلیلش هم مشخص هست تخصصی ندارم که من را در جایی قبول کنند مقداری سئو، مقداری وردپرس و مقداری از هر چیزی که لازم داشتم برای خودم یاد گرفتم؛ اما یادم رفته که باید چیزی هم برای کارکردن و کسب درآمد یاد میگرفتم. حتی فکرش هم که میکنم، رزومه ندارم همین هم که هستم سبحان.
کیسه عزت نفس ۲۴ ساعتِ من
اوایل روز به خودم این قول را میدهم که زندگیام تغییر میکند و از همین امروز موفقیت من آغاز میشود آخر شب همین که متمم را مطالعه کردم و چیزی یاد گرفتم راضیام. کاملاً برای خودم مشخص است که کیسه عزتنفسم خالی میشود و چیزی درونش تا آخر شب نمیماند چهکار کنم؟ نمیدانم؛ فعلاً همین که بهاندازه یک روز هم دارم خوب است تا بعداً بتوانم بهبودش بدهم.
فکرهای درون ذهن من
نویسنده یا داستاننویس شدن را دوست دارم؛ اما صدایی در ذهنم میگوید اول یک کاری پیدا کن بعدش به دنبال علاقهات برو. (والد درونم) کاملاً هم سردرگم هستم تازه سربازی هم دارم دیواری که اگر نبود بهزور هم که شده خودم را وارد بازار کار میکردم تا حداقل ببینم چه چیزهایی در حوزه کاریام باید یاد بگیرم.
پی نوشت
حتی از روی عنوانها هم میتوانید سردرگمی من را ببینید از موضوعی به موضوع دیگری میپرم. ولی با این وجود دغدغهام را میدانم پیداکردن شغل.
4 نظر
سلام
سعی کن سئو رو به صورت اصولی و خوب یاد بگیری در کنار استفاده از هوش های مصنوعی مختلف برای تولید محتوا. شیراز که تو هستی برای این تخصص شغل های زیادی هست (رکن آباد خودتون هم هست).
بر خلاف چیزی که فکر میکنی ساختار فکری خوبی داری، “یادگیری ماشین و علم داده” و “آنچه که یک متخصص SEO باید بداند” هم که داری سعی کن خوب بخونیشون.
راستی زندگی فقط زمان خاکستری داره و سیاه و سفیدی در کار نیست! میدونم سخته قبولش ولی واقعیت همینه، به قول ونگوک غم همیشه باقیه!
سلام، ممنون که وقت گذاشتی و نوشتههای ناقص و پراکنده من رو خوندی.
ابتدا باید بگم که دوست داشتم نام شما را بدانم تا مکالمهای شخصیتر داشته باشیم و از صحبت با یک مخاطب ناشناس اجتناب کنم.
آخرین باری که به زندگیام نگاهی انداختم، متوجه شدم که سئوکار شدن، مرا خوشحال و راضی نمیکند. بنابراین، تصمیم گرفتم این مهارت را به عنوان یکی از چندین مهارتی که نیاز دارم، یاد بگیرم، مانند مذاکره و یادگیری. البته پس از مطالعهی کتاب آقای نیما جعفری، نقشهی ذهنیای برای خودم ترسیم کردم تا زمانی که نیاز به اجرای SEO داشتم، از آن استفاده کنم.
در مورد کتاب دادهکاوی که توصیه کردید، حتماً مطالعه آن را ادامه خواهم داد. قصد دارم این کتاب را همزمان با شروع ترم جدید و درس دادهکاوی بخوانم، بنابراین از مهرماه مطالعه آن را آغاز خواهم کرد.
در مورد “زمان خاکستری”، منظورم در مدیریت زمان است، نه حالت روحی و روانی انسانها. چرا که حالتهای روحی بسیار پیچیدهتر از آن هستند که بتوان آنها را تنها با سه رنگ تعریف کرد.
سلام
زیاد اجتماعی نیستم، ساتوشی ناکاموتو وار! 🙂
نوشته هات هم پراکنده نیست! به قول بهرام:
زندگی یه مجموعه منظم از بی نظمی هاست
یه مجموعه معقول از بی عقلی ها
– آره منم منظورم از زمان خاکستری همونه و تجربه زیستی بهم اثبات کرده که با نگرانی ای که از انجام ندادن کار اصلی دارم همیشه یک کار فرعی انجام دادم، زمان سیاهی وجود نداره و حتی در زمان انجام یک کار اصلی میدونیم که خود اون کار هم چنان اصلی نیست و یه جورایی فرعی حساب میشه!
کاش کسی به من زمانی که همسن تو بودم میگفت که “برو زندگی کن” کتاب رو رها کن!
به قول فرهاد پیربال ” به نظر من کتاب نخوانید، برید زندگی کنید! کنار رودخانه ها، اون جاهایی که هنوز ندیدی، آدم هایی که هنوز نشناخته ای، گل هایی که تا به حال بوشون نکردی و نمیشناسیشون، در کودکی میشناختی اما بزرگ که شدی فراموش کردی! برو اسم گل ها را یاد بگیر. کتاب شما را میبرد به سوی تخیلات، اما زندگی ؟! زندگی شما را با خود ببرد بهتر است یا کتاب؟ کتاب؟؟ یه آدم بد سلیقه هستی! ”
امیدوارم اون برداشت درست رو از حرفاش داشته باشی نه ظاهر کلمات!
گفتوگوی خوبی بود، ممنونم که به وبلاگ من سر زدی و برام نوشتی. این صحبت رو اینجا نگه میدارم و امیدوارم در آینده بیشتر با هم صحبت کنیم.